سفرنامه سوریه

فروردین 1389

به پیشنهاد دوستم ،به آژانسی نزدیک منزل رفتم ودرباره سفرسوریه  در تعطیلات نوروز پرس وجو کردم .یک کاروان هشت نفرجاداشت. بلافاصله دوستم را خبرکردم که مدارک راآماده کند .دوستم باخانواده اش ،پنج نفر بودندوبامن شش نفر میشدیم.آنقدر هول شده بودم که به دوستم گفتم دونفر دیگرراچکارکنیم .چون هشت نفرجاداره .فکرمیکردم اون دونفررا هم ما باید پیداکنیم.ثبت نام انجام شد.ماتعطیلات راسوریه بودیم .فرصت خوبی بودکه خواهرم باخانواده اش به تهران بیایندومادر تنها نباشد.مادرچون هرگز سوریه نرفته بود،اصرارداشت که من حتما بروم.روز سفر فرارسید.قاعدتا ازفرودگاه امام خمینی حرکت میکردیم.برادرم مرا به آنجارسانید. دوستم آنجا منتظرم بود.سالها بودکه فرزندان دوستم را ندیده بودم. حالا هرکدام برای خود مردی شده بودند.فرزندبزرگش متاهل بودوباهمسرش که پزشک بود آمده بود.دوپسردیگرش دانشجو ودیگری دبیرستانی بود.تا به حال بامن سفرنکرده بودند.حق داشتند که نگران ویژگیهای یک فردمذهبی مثل من باشند.اما اعتماد به نفس خوبی داشتند .برای بیشتر آشنا شدن به من آدامس تعارف کردند.و من هم که میخواستم نشان دهم که همسفر خوبی هستم با اینکه اهل آدامس نبدم تعارف آنهارا پذیرفتم ودستم را دراز کردم تا آدامسهاراکه به صورت نقل مانند بود درکف دستم بریزند وباخوشرویی به دهانم ریختم وشروع به جویدن کردم که ناگهان دیدم تمام سرم جرقه میزند.واین اولین آزمون دراین سفر بود .گفتم خوش انصافها میگذاشتید لااقل کمی آشنا بشیم وبعد آغاز میکردید. واینگونه بود که از امتحان اول ،سربلند بیرون آمدم…….

خب بالاخره سوار هواپیما شدیم وبا کاروان به سوی مقصد حرکت کردیم.سفر سفری زیارتی بود ومن به نیابت پدرومادرم ،به این سفر آمدم .شب جمعه بود.وما برای نماز مغرب وعشا با کاروان به سوی حرم مطهر بانو حضرت زینب «س»حرکت کردیم.هتل ما نزدیک حرم بود وپیاده می توانستیم به آنجا برویم.شب بود وتاریکی وماخیلی متوجه نشدیم که بر روی چه چیزهایی قدم میگذاریم تا به حرم برسیم.البته متوجه شدیم که اینها زباله است اما فکرکردیم شب است وازصبح محل رفت وآمد مردم بوده.دل در سینه می تپید .بیقرار بودیم .به سوی بارگاه بانویی قدم میزدیم که نمیدانستیم آیا در زندگی مجری پیام عاشوراییش بودیم.بالاخره رسیدیم. جمعیت زیادی حضور داشتند وما درحیاط حرم ایستادیم برای نماز ،تا آرام آرام جمعیت کم شود وما اذن دخول از ساحت مقدس ایشان بگیریم.ازمیان جمعیت به سوی حرم ،راه باز میکردیم وپیش میرفتیم .بالاخره خود را درمقابل حرم دیدیم.تمام آنچه که تا آنروز در روضه ها ،کتابها وپای منبر درباره ایشان شنیده بودیم وخوانده بودیم ،درآن ضریح پر ابهت تجلی یافت.سکوت محض شدیم. تنها یک کلام بر زبانم جاری گشت: امان از دل زینب…….

فردابا کاروان به زیارت حضرت رقیه رفتیم.برعکس محله زینبیه ،بارگاه ایشان دریکی از بازارهای دمشق واقع شده بود که پس از یک مسیر پرپیچ وخم ازمیان بازار ،به حرم کوچکی رسیدیم که تعلق به ضریح ایشان داشت.تاریخ درباره وجود ایشان نظرات متفاوتی بیان میکند،اما آنچه در آن حرم کوچک پرازمعنویت ،احساس میکردی، چیز دیگری بود.دراین مسیر بازار ،بیش از هرچیزی ،عروسک فروشیها بودند که جلب توجه میکردند.حتما غیراز سود اقتصادی ،حکایت دیگری هم بود که ما خبر نداشتیم.به هرحال روز اول ودوم مابا کاروان همراه بودیم تا موقعیت خودمان را در این کشور بدانیم ولی اگر فقط با آنها همراه میشدیم نمیتوانستیم زیباییهای این سرزمین کهن را ببینیم.لذا تصمیم گرفتیم جداگانه یک ون بگیریم وتا جایی که می توانیم دیدارهایی داشته باشیم.خدا هم کمک کرد ویک خانواده دیگرباماهمراه شدندتاماشین تکمیل شود.آنهاچهارنفربودند. پدرومادر ودو دخترشان.رویهم ده نفرشدیم.یادم رفت بگم که ما در هتل سه اتاق داشتیم .من ودوستم باهم در یک اتاق بزرگتر بودیم وپسر متاهل دوستم با همسرش دراتاق دیگری بودند ودوپسر دیگر دوستم در یک اناق دیگر حضور داشتند.آنقدراتاقها کوچک بودند که پسرها میگفتند دراتاق را باز میکنیم وارد تخت میشویم .چون جای دیگری نداره. البته اتاق بزرگتر من ودوستم ،یک پایگاهی بود که به موقع توضیح خواهم داد….

هرروز سحرکه بیدارمیشدیم به حرم حضرت زینب «س»میرفتیم. نماز صبح میخواندیم وبه هتل آمده وصبحانه برمیداشتیم وتقریبا ساعت ۷ باراننده  ون قرار داشتیم که به جاهای دیدنی که میشناخت ،برویم.معمولا یا تا ناهار میرسیدیم ویابیرون ازهتل در هرشهری بودیم میخوردیم وبرای ساعت ۲ هتل بودیم .کمی استراحت میکردیم .ساعت ۴ عصرانه میخوردیم وساعت ۵ هتل راترک کرده به جایی دیدنی میرفتیم ونمازهای مغرب را در حرم حضرت رقیه میخواندیم.این برنامه منظم هرروز ما بود .دیدارهای صبح به جاهای دورتر وبا ون بود اما دیدارهای نزدیک را خودمان طی میکردیم.از زیباییهای این سفر،برنامه عصرانه بود.پسرهای دوستم ،بخاطر رعایت حال من از بودن کنار مادرشون محروم شده بودند.بنابراین سر ساعت چهار پشت در اتاق ما بودندوما بساط خوراکیهای مختلف وچای و تنقلات را فراهم میکردیم تااین لحظات خوشایند ازدست نرود.امان از وقتی که ساعت ۴ یک مشکلی پیش می آمد واینها بساطشون دیر میشد.پشت در میماندند تا دوستم در را باز کنه. یک روز دوستم همان زمان چادرش را شسته بودوآمد روی میله حمام پهن کنه که میله با چادر آمد پایین وروز از نو…ودرست سرساعت ۴ بود وپسرها هم پشت در….

دیدار از مسجد جامع اموی دربخش قدیمی دمشق ،بسیار خاطره انگیز بود.آدم را یاد مسجد کوفه در عراق می انداخت.این مسجد از مهم ترین مساجد سوریه است ودارای قدمتی ۱۴۰۰ ساله می باشد. در این مسجدمقام خضر، هود، یحیی ،مقام امام سجاد وراس الحسین قرار دارد .امام سجاد «ع» خطبه معروف خود را درشام در این مکان خوانده اند.گفته اند سرمبارک امام حسین «ع»یک شب در این مکان قرار داده شده .معمولا کاروانها با ورود به مسجد یک راهنما میگرفتندتا توضیحات لازم را بدهند.والبته دوستم استاد تاریخ بود وخیلی نکات را حتی با تحلیل های خاص برای ما بیان میکرد واین ویژگی همسفرشدن با ایشان بود.در باره تاریخچه این مسجد میگفتندکه اینجا ابتدا کلیسا بوده که پس از فتح دمشق توسط مسلمانها دریک طرف مسیحیها ودرطرف دیگر مسلمانها عبادت میکردند.حاکمان مختلف سعی میکنند این بخش دیگر را از نصاری بگیرند ویاحتی بخرند اما آنها نمی پذیرفتند تا بالاخره ولیدبن عبدالملک آنها را راضی میکند وکلیسا هم به مسجد اضافه میشود. نکته قابل توجه این بود که توریستهای غیر مسلمان برای ورود به این مسجد باید شنلهای کلاهداری را به تن میکردندکه به تنشان زار میزد وشبیه نقشهای شیطان در بعضی فیلمها میشدند،اما بدون هیچ اعتراضی ،می پوشیدندودر مسجد حرکت میکردند.دوستم میگفت حالا اگر درایران این قانون را بگذارند ،کلی حرف پشت سرآنهاست .مثل چادر سرکردن خانمهای زائر در امام زاده ها.از نکات جالب این مسجد چهار محراب بود که هرکدام متعلق به یکی از فرقه های اهل تسنن بود.مالکی و شافعی و حنبلی وحنفی……

یکی اززیباترین جاهای دیدنی سوریه «معلولا»بود .شهری در ۵۰ کیلومتری دمشق.راننده ون مارا به آنجابرد تابا یکی از شهرهای مسیحی نشین سوریه آشنا شویم.بعدها خواندم که شهر چهل کلیساست.البته ما دوتا از کلیساهارا دیدیم.یکی از آنها صرفا یک اثر تاریخی بود وهمه اجازه بازدید از آن را داشتند .اما کلیسای دیگر ی هم در آن نزدیکی بود.راننده مارا باماشین به کنار دره ای برد وگفت از اینجا پیاده بروید.تمام پیرامون دره ،کوههای سربه فلک کشیده ای بود که جایگاه عبادت راهبه ها بود وبا اینکه تا پایین خیلی فاصله داشت اما به خوبی آثار آن دیده می شد.مسافت زیادی را پیاده در میان دره طی کردیم.آب باریک وزلالی از میان دره عبور میکرد و نسیم خنکی ،صورت مارا نوازش می داد.قدم به قدم به دیواره های دره سطل کوچک زباله تعبیه کرده بودند تا ذره ای پلشتی این دره را آلوده نکند.یکی از تمیز ترین جاهایی بود که در عمرم میدیدم.در تمام  مسیری که دره را طی میکردیم مناجاتی گوش مارا هم نوازش می داد که کنجکاو شده بودیم منبع آن را بیابیم.بالاخره به انتهای دره رسیدیم .بنایی بلند با پله هایی بسیار که نمی دانستیم انتهای آن به کجا میرسیم.شروع کردیم به بالارفتن از پله ها.مقداری که بالا میرفتیم،اتاقهایی را در اطراف پله ها می دیدیم ونمیدانستیم متعلق به چه کسانی است.اما این بخش از کنجکاوی را گذاشتیم موقع پایین آمدن پیگیری کنیم .همچنان صدای مناجات در فضا پیچیده بود.بالاخره از راه این پله ها به قله رسیدیم .وااااا ی اینجا دیدنی بود……

معبدی کوچک در زیر سنگهای کوه که برای جلوگیری از ریزش کوه ،فنس هایی قرار داده بودند که از لابلای آن قطره های آب به سروصورتمان می ریخت.اینجا محل دفن قدیسه ای به نام ماری تقلا بود که مربوط به قرن اول میلادی میشد.محل زیارتگاه مسیحیان بود.آرامش آن را هرگز ازخاطر نمیبرم.به زبان آرامی که ظاهرا زبان مردم معلولا بود ،حرفهای خوبی روی دیوارها نوشته شده بود.که در کنار آنها آیات قرآن هم دیده میشد.واین هم معنایی دوکلام را میرساند.با آن که دلمان نمیخواست از آن زیارتگاه جداشویم ،اما باید خارج میشدیم وجا را برای بازدید کنندگان دیگر باز میکردیم . بیرون آمدیم باز هم با همان صدای مناجات.آرام از پله ها پایین می آمدیم .جذبه خاصی ،وجود داشت .انگار هرجاتوحید باشد ،این کشش هم هست.کنجکاوی اولیه ما سرجاش بود .با آنکه پله ها با نرده هایی از اتاقهایی که دیده بودیم ،جدا میشدند،اما راه باز بود برای اینکه بفهمیم این اتاقها چیست.به آنها نزدیک شدیم .پرده کشیده شده بود .اما از گوشه وزوایای باز آن متوجه شدیم که استراحتگاه راهبه هاست.یک کمی از این کنجکاوی احساس عذاب وجدان میکردیم ولی نه زیاد .کم کم به پایین پله ها رسیدیم .

کلیسایی کوچک در این پایین بود وصدای مناجات گروهی از اینجا می آمد.خواستیم وارد شویم ،جلوی ماراگرفتند وگفتند فقط مسیحیها باید وارد شوند.گفتیم صبر میکنیم تا مناجات تمام شود بعد میرویم .گفتند کشیش باید اجازه دهد .ایستادیم.بالاخره مناجات تمام شد.درها باز شد .پسر نوجوانی را با ویلچر بیرون آوردند ومعلوم بود که بیماربود واین مناجات،دعابرای شفای وی بود.از آنها مصرانه خواهش کردیم که داخل کلیسا شویم .بالاخره اجازه دادندکه در یک محدوده ای ،روی چند نیمکت بنشینیم واز آنجا جلوتر نرویم زیرا حریم کلیساست وادیان دیگر اجازه ورود ندارند. یاد دیوارهای کنگره ای پیرامون مکه افتادم که حریم آنجا بود واگر از آن خارج میشدیم ،برای ورود باید دوباره محرم میشدیم .لحظاتی روی نیمکتها نشستیم واطراف را نگریستیم .احساس خوبی بود. در جایی که ساعتها باخدامناجات میشود ،مگر میتوانستی حس دیگری داشته باشی.هنوز آن آرامش را درلایه های وجودم احساس میکنم .هرگاه که از این دنیای پر رنگ وخدعه وفریب دلم میگیرد،دوستم میگوید که بیا سر به معلولا بگذاریم .ودر جنگ سوریه ،هر بارکه اخبار معلولا را میشنیدم ،دلم میگرفت که آیا آن آرامش هم به یغما برده شد؟؟؟؟….

از جاهای بسیار دیدنی سوریه شهر شیعه نشین بصراست.این شهر قدمگاه پیامبراسلام است،که در سن ۹ سالگی همراه با عموی بزرگوارشان ابوطالب با کاروانی تجاری به اینجا می آیندوبحیرای راهب ،مهر پیامبری را برپیشانی ایشان دیده وپیامبرشدن ایشان را پیشگویی میکنند.ازآن دیر تنها مخروبه ای باقی مانده بود بادربی آهنی جلوی آن .که ازلای میله ها سعی میکردیم داخل آن را ببینیم. اما احساس این که روزی پیامبرما با قدمهای کوچکش ،زمین آنرا متبرک ساخته وسنگریزه های زیر پایت به این تبرک برخود میبالند،حس خوبی به آدم میداد .من چند لحظه ای آنجا ایستادم واز روح بلندآن قطب عالم ،درخواستهایی کردم واز آن زمین طلب شفاعت نمودم که یکی از شفیعان روز قیامت،مکانها هستند.از جاهای عجیب و دیدنی بصری، قلعه وتآتر رومی و ورزشگاه است  که  با عبور از در قلعه و راهروهای تاریک به سالن اصلی تآتر رفتیم.آنقدر پله ها تاریک بود که از چراغ قوه موبایل برای دیدن جلوی پایمان استفاده میکردیم.تازه فاصله پله ها به قدری بلند بود که به راحتی نمی توانستیم بالا برویم .البته نه برای پسرهای دوستم.گاهی فکر میکردیم مردمان آن روزگار ،بسیار تنومندتر بودند….

دربالای پله ها به ورزشگاهی می رسیدی که توپ های سنگی بزرگی ،آنجا بود.البته مانفهمیدیم که این توپ ها به چه دردی میخورده .شرایط این اثر تاریخی شبیه ورزشگاه به صورت نیم دایره بود که برای نشستن تماشاچیان تعبیه شده بود ودر پایین پله ها صحن بزرگی قرارداشت که معلوم بود از آن برای حضور امرا وپادشاهان استفاده میشده وشاید محلی برای بارعام حکمرانان نیز بوده. وقتی از پایین پله ها صدا میزدیم ،این صدانه تنها تا بالای پله ها می رسید ،بلکه درراهروهای طبقات هم صدا می آمد.معماری آن طوری بود که نیاز به بلندگو نداشت.این مکان سقف هم نداشت.راستی نگفتم که این پله ها در این محیط باز با پله هایی که در راهروهای تاریک بود فرق داشت.پسران دوستم ،همه این صداها راآزمایش کردند. ما در زمان خلوت ،حضور در این محل داشتیم.جز چندتوریست خارجی، کس دیگری آنجا نبود که آنها هم بعد به ما پیوستند.گاهی به آدم ، احساس فریادزدن دست می دادو می خواست باتمام وجود این کاررابکند که فکرکنم فریاد هم زدیم.بعدا شنیدیم که ارکستر رسمی کشور سوریه ،سالی یکبار به این محل می آید.و برای فراموش نشدن این آثار تاریخی،برنامه هایی اجرا میکند.تا مردم جمع شوند.ماپیاده می آمدیم ونمیدانستیم کدام بناهای عظیم را نگاه کنیم .ولی گاه از خود سؤال میکردیم که چگونه بدون هیچ امکاناتی این ستون های بلند بر روی هم قرارگرفته اند؟….

درمیان زیباییهای این سفر زیارتی،یک چیز به شدت خاطر مارا آزرده می کرد.هر سحر که برای نماز به زیارتگاه حضرت زینب «س» می رفتیم وبر میگشتیم،حرکت در میان آن همه زباله ،بسیار ناراحت کننده بود.مجموعا زینبیه ،چنین بود.آدم احساس میکرد که مخصوصا چنین وضعیتی وجود دارد.بخصوص وقتی که به مکان های دیگر سوریه می رفتیم- حتی مسیر وحرم حضرت رقیه با آنکه میان  یک بازار بود- همه جارا تمیز وآراسته می دیدیم،این فکر بیشتر قوت پیدا میکرد.یادم هست در دوره صدام هم وقتی در عراق به کربلا ونجف می رفتیم ،این دومکان را به قدری کثیف نگه میداشتند که به شدت متاثر میشدیم.درحالیکه سامرا وبغداد چنین نبود.در آن زمان مدرن ترین وسایل تکنولوژی در هتل های بغداد دیده میشد.

بالاخره یک شب تصمیم گرفتم به سراغ نماینده ولی فقیه در حرم حضرت بروم وبا آنها در این زمینه صحبت کنم.بادوستم مشورت کردم واو هم پذیرفت که مرا همراهی کند. درعین حال نامه ای هم نوشتیم که اگر شرایط مساعد نبود حداقل نامه را بدهیم. مضمون نامه چنین بود: سالها آرزوی زیارت این بانوی بزرگوار را داشتم واکنون که به اینجا آمدم هرروز اندوهم بیشتر میشودکه آیافرقی میان ما و ابن زیاد هست که به هرحال حق فرزند رسول خدارا به جا نیاوردیم واکنون هم درمیان شیعیان در غربت بسر میبرند.آیا اگر روزی صاحب الزمان ظهور کنند وبه زیارت قبر مطهر عمه اشان به این مکان بیایند واز میان این همه پلشتی ها عبور کنند ،ماخجالت نمیکشیم.به عنوان دوستداران اهل بیت ومتولیان چنین مکانهایی چه پاسخی داریم ،آیا میتوانیم سرمان را بالا بگیریم وبه ایشان نگاه کنیم؟ جای بسی تاسف است که هیچ اقدامی در جهت تمیز کردن حداقل مسیر حرم ایشان نمیکنیم.

به هرحال به دفتر ایشان رفتیم وچون مراجعات بسیاری در دفتر بود،ترجیح دادیم که نامه را به ایشان بدهیم وحداقل کاری انجام داده باشیم…..

دیداربعدی ما شهر حلب بود.دومین شهر مهم سوریه ،بعداز دمشق است .شهری زیبا ،باآثاری تاریخی ،قلعه ،موزه ،مسجد وبا خیابانی که به نام صلاح الدین بود ومجسمه ای از صلاح الدین ایوبی ،در آن بود. مدفن صلاح الدین در دمشق وقلعه ای که به دستور اوساخته شده در مصر است.امادر شهر حلب،درجوانی مبارزات خودرا شروع میکندواتحادی در جهان اسلام ایجادمیکند .گفته اند درجنگهای صلیبی ،تقریبا همه کشورهای مسلمان را از حیطه مسیحیان خارج ساخته و با رافت تمام اجازه میدهد که مسیحیان به زیارت مکان های مقدس خودشان بروند.اما تاریخ از شیعه کشی اوبخصوص شیعه فاطمیون یاد میکند ونقطه منفی زندگی پرتلاش وسراسر رشادت ومبارزه وی ،همین است. تاجایی که دستور کشتن فیلسوف جهان اسلام شیخ شهاب الدین سهروردی را در زندان میدهد . بعد که به داخل ماشین آمدیم ،پسر دوستم درباره شخصیت شیخ اشراق ، یا همین شیخ شهاب الدین سهروردی ،سؤالاتی کردکه در حد دانش خود پاسخ دادم.نابغه ای در سن ۳۵ سالگی که ادراک اشراقی او بی نظیر بوده ولی در حد درک وفهم مردم آن زمان نبوده وهمچنین دوستم هم در باره صلاح الدین ایوبی نکاتی را مطرح کرد.امروز تصمیم گرفتیم ناهار را در رستورانی در حلب صرف کنیم ،تااز غذاهای عربی سوری هم خورده باشیم.به داخل رستوران رفتیم .بااستقبال آنها روبرو شدیم .از آنها سوال کردیم که منوی امروز چیست؟ باحوصله توضیح دادند.از شرایط بهداشتی غذاها سؤال کردیم،بیدرنگ از ما خواستند به آشپزخانه آنها برویم واز نزدیک شرایط بهداشتی طبخ غذاهارا ببینیم.نکته قابل توجهی بود .چون معمولا رستوران ها از این کار ابا میکنند .آشپزخانه رستوران از لایه های پنهان وسری آنجاست .اما آنها از این موضوع نه تنها ابانکردند بلکه اصرار داشتند که به آنجا برویم .بالاخره تصویب شد از میان خانم ها یک یا دونفر آنجا حضور پیداکنند واین کارراکردند وبا اطمینان خاطر بازگشتند.فکر کنم تقریبا از همه منو سفارش دادیم وچون تعدادمان زیادبود ،غذاهای مختلفی سفارش دادیم واز همه تناول کردیم …..

مسجد جامع حلب مارا به یاد مسجد کوفه در عراق می انداخت. رواقهای متعدد،دورادور آن را پوشانده بودوصحن بزرگی که با سنگهای شطرنجی آذین بسته شده بود.طاقهای خمیده که یادآور تواضع وفروتنی دربرابر معبود یکتا بود،آویزهای یک شکل که به صف کشیده شده بودند،همه وهمه برزیبایی این مسجد می افزود.معماری اسلیمی که انسان را در اوج نگاه به طاقها به وحدت در مقابل معبود می کشاند.

درحلب ،مشهدالحسین نیز مارابه سوی خود مجذوب میکرد.مسجدی قدیمی ،که هنوز قدم در شبستان آن نگذاشته ای ،پله هایی در مقابل خود وضریحی کوچک که به دنبال مزوری در آن میگردی وجز سنگی که قطره ای خون بروی آن قرار گرفته ،چیزی نمی یابی.شاهدان تاریخ نقل میکنند که در مسیر کاروان اسرا یک شب، سر مبارک حضرت ،توسط راهبی با پولی که به نگهبانان می دهد،دراین صخره قرار میگیردتا صبح کناراین سر باشد .پس از رفتن کاروان،قطره خونی از سرحضرت ،روی این سنگ باقی میماندوهرسال روز عاشورا می جوشد .پیرامون آن ضریحی ساخته شده بود.

اینجا دیگرباید سکوت کرد وبوی معنویت را با تمام وجود ،استشمام نمود که زبان ازبیان قاصراست وچشم از نگریستن عاجز…..

در زینبیه ،قبرستانی بودکه مزاردکتر شریعتی آنجابود.در این گورستان هم مسلمانها وهم مسیحیها به خاک سپرده شده بودند.با دوستان ،تا اواسط گورستان پیش رفتیم .فقط یادم هست که چیز های عجیبی می دیدیم وبه هم نشان میدادیم .از نکات زیبای آن ،پیرامون قبر دکتر بود که هرکس ،آنجا آمده بود ،هر حرف و مطلبی از کتابها وسخنرانی های دکتر ،به خاطر داشته ،بر در ودیوار آنجا نوشته بود وبه نوعی یادآوری کرده بود که روحت شاد.ما از شما این سخنان ودرسهارا یاد گرفتیم.بعضی سنگ قبرهای این گورستان ،آنقدر زیبا تعبیه شده بود که بی اختیار آنجا به تماشا می ایستادیم .

خب دیدنیهای سفر زیاد بود ومن کاملا تحت تاثیر آنها بودم.اما بشنویداز طنزهای آن.یکی از خاطرات طنز آمیز ،مربوط به دوستم بود که شبی من خسته بودم وبرای استراحت ،به اتاق آمدم ودوستم به اتاق پسرهایش رفت که مقداری با آنها بگذراند .منم چراغ را خاموش کردم وتقریبا خوابم برده بود که دیدم دوستم با نشاط تمام وارد اتاق شد وچراغ وتلویزیون را روشن کرد وگفت خوابیدی؟ حالا چه وقت خوابیدنه .منم گفتم کاری نداشتم خوابم بردوفکر کنم شروع کردم به تعریف کردن یکی از مسائل آن روز.یک دفعه دیدم صدای خرخر دوستم میاد.فهمیدم فقط میخواست منو بیدارکنه تا بلند شوم هم چراغ را خاموش کنم وهم تلویزیون را…..

یکی دیگر از خاطرات طنز آمیز سفر ،این بودکه هروقت درجای زیارتی ومقدس ومسجدی بودم خانواده ام درهمان زمان تلفنی تماس می گرفتندومن هم خوشحال شده وآنها را در زیارتم سهیم میکردم وهمسفریهای من متوجه این موضوع شده بودند.یک روز صبح قرارشد صبحانه از هتل نگیریم ونان وپنیر از بیرون تهیه کنیم. راننده که نامش محمد بود واز بی خوابی هایی که ما برایش فراهم کرده بودیم همیشه خواب آلود و چشمهایش سرخ بود ،مارا به یک محل خوش آب وهوا ی سوریه برد.مشغول خوردن صبحانه بودیم واز هوای پاک صبح ،لذت میبردیم که خانواده ام تماس گرفتند.اینجا دیگر زیارتگاه نبود.اما پسران شیطان دوستم که برادریشان را در فرودگاه ثابت کرده بودند ،شروع کردند به مداحی وروضه خوانی .تا این بارهم خانواده بی نصیب نباشند.بالاخره این وسیله مفرحی شد برای آغاز آن روز.

دیگر روز آخر بود وبایدکمی خریدهم میکردیم.هرچندکه من باتمام دست ودل بازی ،هرچیزی که در سوریه می خریدم،احساس خسران میکردم ومیدیدم مقدارزیادی از پولم را از دست میدهم .بالاخره خرید هم کردیم.فردا باید به فرودگاه می رفتیم.قرار ما در پایان سفرها آسیب شناسی آن سفر است.عصر روز آخر،دور هم جمع شدیم.اما نه فقط برای عصرانه خوردن،که تحلیل سفر بود .هرکس نظرش را میگفت.از حوصله وسعه صدر افراد تا چیزهایی که از هم یاد گرفتیم.

مجموعا سفر پر معنویت وآموزنده ای بود.چندی بعد از باز گشت از سفر، جنگ در سوریه آغاز شد وهمه ما را محزون کرد .وامروز ،مرور این خاطرات ،به واسطه آزاد شدن حلب،آرزوی آزادی همه این سرزمین را در قلب ما نشاند.

قطعا زیباییهای دیگری هم در این سفر بودکه ذهن من از یادآوری ونوشتن آنها قاصر بود.

بازدیدها: 104

این مطلب را به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *